تبليغاتX
one last goodbye


This romeo is bleeding
But you can't see his blood
It's nothing but some feelings
That this old dog kicked up

It's been raining since you left me
Now I'm drowning in the flood
You see I've always been a fighter
But without you I give up

Now I can't sing a love song
Like the way it's meant to be
Well, I guess I'm not that good anymore
But baby, that's just me

And I will love you, baby - Always
And I'll be there forever and a day - Always
I'll be there till the stars don't shine
Till the heavens burst and
The words don't rhyme
And I know when I die, you'll be on my mind
And I'll love you - Always

Now your pictures that you left behind
Are just memories of a different life
Some that made us laugh, some that made us cry
One that made you have to say goodbye
What I'd give to run my fingers through your hair
To touch your lips, to hold you near
When you say your prayers try to understand
I've made mistakes, I'm just a man

When he holds you close, when he pulls you near
When he says the words you've been needing to hear
I'll wish I was him 'cause those words are mine
To say to you till the end of time

Yeah, I will love you baby - Always
And I'll be there forever and a day - Always

If you told me to cry for you
I could
If you told me to die for you
I would
Take a look at my face
There's no price I won't pay
To say these words to you

Well, there ain't no luck
In these loaded dice
But baby if you give me just one more try
We can pack up our old dreams
And our old lives
We'll find a place where the sun still shines

And I will love you, baby - Always
And I'll be there forever and a day - Always
I'll be there till the stars don't shine
Till the heavens burst and
The words don't rhyme
And I know when I die, you'll be on my mind
And I'll love you - Always


+ نوشته شده در سه شنبه 3 آذر1388ساعت 4:13 قبل از ظهر توسط مسعود |

How I needed you
How I grieve now you're gone
In my dreams I see you
I awake so alone

I know you didn't want to leave
Your heart yearned to stay
But the strength I always loved in you
Finally gave way

Somehow I knew you would leave me this way
Somehow I knew you could never, never stay
And in the early morning light
After a silent peaceful night
You took my heart away
And my being

In my dreams I can see you
I can tell you how I feel
In my dreams I can hold you
And it feels so real

I still feel the pain
I still feel your love
I still feel the pain
I still feel your love

And somehow I knew you could never, never stay
And somehow I knew you would leave me
And in the early morning light
After a silent peaceful night
You took my heart away
Oh I wish, I wish you could have stayed

+ نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 7:16 بعد از ظهر توسط مسعود |

با اون همه خاطره باز می خوام فراموشت کنم

می شکنم اما این دفعه برنده ئ بازی منم

می خوام ازت جدا بشم یه ذره تنها بمونی

رفیق نیمه راه من دیره واسه پشیمونی

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 7:15 بعد از ظهر توسط مسعود |

ماهی شده بود باورش که اگه تورو بندازن سرش می شه عروسه ماهیا شاه ماهی میشه همسرش .

ماهی نمیشه باورش که اگه تورو بندازن سرش نگاه گرم ماهیگیر می شه نگاه آخرش .

+ نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 8:42 بعد از ظهر توسط مسعود |

شریعتی: آنها فقط از «فهمیدن» تو می‌ترسند. از «تن» تو- هر چقدر هم که قوی باشد- ترسی ندارند. از گاو که گنده‌تر نمی‌شوی، میدوشندت! از خر که قوی‌تر نمی‌شوی، بارت می‌کنند! از اسب که دونده‌تر نمی‌شوی، سوارت می‌شوند!، اما آنها فقط از «فهمیدن» تو می‌ترسند.

+ نوشته شده در جمعه 9 مرداد1388ساعت 8:37 قبل از ظهر توسط مسعود |

سپيده سر زد و من خوابم نبرده باز
نه خوابم كه سير ستاره و مهتابم نبرده باز
چه آرزوها كه داشتيم و دگر نداريم
خبر نداريم
خوشا كزين بستر ديگر ، سر بر نداريم


+ نوشته شده در چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 5:3 قبل از ظهر توسط مسعود |

آنکه روزی مرا تنها گذاشت شاید خودش الان تنها باشد

+ نوشته شده در سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 5:19 قبل از ظهر توسط مسعود |

آنکه می گوید دوستت دارم خنیاگریست که آغازش را گم کرده است .

کاش عشق را زبان سخن بود

+ نوشته شده در سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 4:54 قبل از ظهر توسط مسعود |

هر روز زندگیمون با یه قصه شروع می شه

تو قصه زندگیمون  اتفاقات زیادی می افته  

آدمای زیادی می یان ومیرن .ماجراهای خواسته و نخواسته زیادی پیش میاد

 گاهی شیرین  گاهی تلخ  گاهی آخر ماجرا به خیر وخوشی

تمام می شه و  گاهی ...

خلاصه.......قصه زندگی ما آدما  قصه عجیبیه !!!!

هر روزش یه رنگیه یه روزش سیاه یه روز اون سفید ویه روز خاکستری

وروزهای رنگی هم توش هست

تا حالا فکر میکردم هر وقت بخوام می تونم قصه زندگیمو بنویسم

قلم تو دستمو شروع می کنم  به نوشتن می نویسم و می نویسم  

اما نمی دونم چرا یه دفعه همشو خط می زنم بازم می نویسم دوباره

خط می زنم  بارها می نویسم و......   سعی می کنم

دوباره بنویسم  بنویسم از دلتنگی هام از دست تقدیرو سرنوشت

وعجایب اون  و .......

دست آخر همه رو خط خطی می کنم و کاغذ مچاله شده رو پیش 

کاغذای مچاله شده دیگه  پرت می کنم   

یه کاغذ سفید دیگه بر می دارم قلم را می گذارم رو کاغذ ویه دفعه می

بینم ساعتها قلم روی یه نقطه مونده وچشمام خیره رو کاغذ سفیده 

روی صفحه کاغذ فقط یه نقطه هست ...

انگار   همه قصه زندگی من همین یه نقطه بوده  همین یه نقطه ..!!!

 


+ نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 3:23 قبل از ظهر توسط مسعود |

آخرین روز دانشگاه وقتی دیدمش باز حرفی زد که مرا بسیار به فکر برد۰گفت:

همیشه دوستم داشته باش ولی کم اما عاشقم نباش چون عشق که تنفر می یاره .

فکر کنم فهمیده بود با این که با هم به هم زدیم هنوز دیوونه وار دوستش داشتم .

+ نوشته شده در شنبه 3 مرداد1388ساعت 3:19 قبل از ظهر توسط مسعود |